|
بانگ چاووشی به گوش نمی رسد و اگر هم نیم نوایی از راهی دور از چاووشی به گوش برسد جز صدای نفیر یک نفرین نیست "پنجره را ببند سرما بیداد می کند" صدای زنجیر که از کوی و برزن می آید تنم را می خراشد پوستم می سوزد ، از این سرمای تلخ "پنجره را ببند سرما بیداد می کند " دگر البرز جوانمرد هم ، مرد نیست دگر از زاگرس همیشه جوشان جوششی نمی توان دید استاد دگر عشق، در پستوی خانه هم امنیت ندارد شکارچیان عشق شامه ی سگانشان تیز تر شده بوی دوستت دارم را دگر از هر روزنه ای می فهمند و (مبادا گفته باشی دوستت دارم) که سرب در دهانت می ریزند "پنجره را ببند سرما بیداد می کند" در این روزگار غریب تر از روزگار غریب شما نازنین ها را در خانه های کوچکشان در زیر خروارها خروار خاک ماءوا داده اند تا دلت می خواهد دار است و دار است و دار و دریغ از یک سپیدار صد رحمت به کلاغان که صدای اول و آخرشان غار بود قناریان هم دگر از ترس جانشان غار غار می کنند. "پنجره را ببند سرما بیداد می کند " روزگار غریبی است استاد اینجا سگان با وفا ، از گربه های چشم سفید بی وفا، بی وفا تر شده اند اینجا همه جا علامت خطر را می بینی اینجا همه جا خطر است دگر اینجا پنبه بسیار تیز تر از چاقو ست و آب زمزم کشنده تر از شوکران "پنجره را ببند سرما بیداد میکند " دل به چه خوش کنم به صدای چاووش یا دامنه البرز "پنجره را ببند سرما بیداد میکند " آزاده آزاد نوشته شده در تاریخ ۹/۴/۸۸ ساعت ۲۱:۴۸ + نوشته شده در جمعه 1388/05/09 0:58 توسط آزاده |
گفته بودند، چشمانت قربانی می خواهد + نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27 0:39 توسط آزاده |
دیشب ، خواب را تاریکی به یغما برده بود و سکوت را صدای بال شب پره ، تاراج کرده بود و در آن ظلمات ِ روشن ِ شبانگاهی من بودم و صدای شب و یک استکان چای تلخ بدون قند من بودم و تنهایی که ناگهان "خدا به مهمانی ام آمد" و با من شریک شد تمام تنهایی ام را و با من سخن گفت سخنی از جنس خودش به من گفت که مرا از برگ گلهای وحشی آفرید و به من گفت که خاک تنم از خاک بیابانی است ، رها در دشتی تنها و مرگم در شبی آفتابی اتفاق خواهد افتاد وگفت ، روزی که به دنیا آمدم در همان لحظه جهان را سکوتی شگرف فرا گرفته بود و تنها صدای گریه ی من بود که سکوت جهان را شکست و در آن لحظه من خود " آغاز گر خود بودم " و به پدر و مادرم گفت که نامم را آزاده بگذارند چون مرا آزاد خلق کرده رها از هر قید و بندی و گفت مرا خلق کرده که در حصار نباشم مرا گونه ای خلق کرده تا مقاوم باشم در تمام ناملایمات و خدا مو هایم را نوازش کرد و برایم گفت و گفت تا خوابم یرد و بعد از این همه سال تازه فهمیدم که چرا زندگی برایم هرگز آسان نبوده و تازه فهمیدم ، که چرا زندگی ام روزهای گرم و شب های سردی داشته است و امروز فهمیدم "که من انسانی متفاوتم" ودیگر احساس دلتنگی نکردم احساس تنهایی نکردم چون من اینگونه خلق شده ام و خدا گاهی با من سخن می گوید و تنهایی ام را شریک می شود و با من یک استکان چای تلخ میخورد بدون قند و او هم مثل من گاهی دلش میگیرد از دست این آدمیان و خدا به من گفت که او هم گاهی گریه می کند با صدای بلند و دیگر من از چیزی نمی ترسم چون من " آزاده " هستم "آزاده" آزاد + نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29 1:12 توسط آزاده |
چه کسی بود صدا زد سهراب؟؟؟ قایقی باید ساخت، باید انداخت به آب اهل کاشانم، روزگارم بد نیست پشت دریا شهری است. سیب آوردم؛ به تماشا سوگند و به آغاز کلام. "چقدر شعر سرودی سهراب" و چه شیوا به سخن آمده ای، و چه تصویر قشنگی به تن بوم زدی. چقدر، یاد تو زیبا در تن دفتر من نقش زده که تمام ِ همه اشعار قشنگت به به دل دفتر من چنگ زده. کاش بودی سهراب تا، به جوانی که ز بیداد زمان لحظه لحظه هوس مرگ به سر دارد و بس می گفتی: ((تا شقایق هست زندگی باید کرد)) "کاش بودی سهراب" - چه کسی بود صدا زد سهراب؟ - من بودم!!! من که از ریزترین خاک لب طاقچه ات ریزترم من که از عشق تو و نقش و رسومت همه ادراک و شعورت پر و لبریزترم. - به چه کار آمده ای؟ - آمدم یاد بگیرم که چگونه قلمم بی هیچ زبان سخن آغاز کند آمدم یاد بگیرم که چگونه کاغذم بی هیچ نگاه عشق بنیاد کند آمدم یاد بگیرم از تو... "کاش بودی سهراب" + نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03 21:11 توسط آزاده |
يه روز مثل خيلي روزا كه تنها مي شم، نشستم پشت كامپيوترم ، كه مثلاً يه طرحي بزنم يا اينكه يه ذره سرمو گرم كنم؛ با اينكه بعد از اومدن اون قبض تلفن لعنتي با اون رقم نجومي اش قسم خورده بودم كه ديگه تو نت نرم ، ولي امان از دست شيطان نابكار كه سخت وسوسه گر است. كانكت شدم كه فقط off چك كنم و سريع بيام بيرون، كه يهو ديدم ، اوه اوه آقاي عزيز دردونه ي بنده on تشريف دارن ، بي خبر!... تا بهش pm دادم چراغ مراغا همه خاموش شد. فكر كنم چراغ خونشون هم خاموش كرد. ( شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن تا كه همسايه نداند كه تو در خانه ي مايي.) بله . گوشي رو برداشتم شمارشو گرفتم ، جواب نداد !!! يعني كه چي ؟ خلاصه چند روزي كارم اين شد كه وقت و بي وقت ياهو مسنجر و باز كنم و به اون چهره ي دلقك وار خندون مسخره خيره بشم تا ليست ID ام باز بشه ، شايد آقا رو زيارت كنم، ولي خوب همون حقه اي رو كه همه بلدن و من هم بلدم 100% اون هم بلد بود و ظاهرا آقا تو نت تشريف نداشتند ، به off هام هم جوابي نداد . گوشيشم كه اون اوايل جواب نداد بعد هم كه خاموش بود و بعد از چند مدت يه خانوم گوشي رو جواب داد و گفت خط واگذار شده. فكر كنم بعد اون قضيه ، ايشون چراغ عمرشون هم خاموش كرده بودن. چند ماهي گذشت و من از فكر و ذكر اين دوست اينترنتي و عاشق دلخسته در اومده بودم. فقظ گاهي به حماقتم كه از خوابم مي زدم و با اين آقا تا ساعت 4 صبح تلفني حرف ميزدم، مي خنديدم و گاهي حرص مي خوردم ، ديگه هم پشت دستمو داغ كرده بودم كه با كسي چت نكنم. تا اينكه يه روز صبح زود زنگ در خونه به صدا در اومد و منو از خواب ناز پروند، ff رو برداشتم و ديدم دوستمه . گفتم : «بيا بالا ، در بالا رو باز ميزارم ، تازه از خواب بيدار شدم ، مي رم دستشويي دست و رومو بشورم. اومدي بالا كتري رو بزار.» گفت : « باشه .» رفتم دستشويي ( به قول بچه ها من مي رم دستشويي حمام مي كنم) تا دست و رو مو صابون بزنم ، مسواك بزنم و يه عالمه شكلك و ادا تو آيينه واسه خودم در بيارم حدودا نيم ساعت طول مي كشه. حوله رو دوشم، اومدم بيرون؛ داشتم واسه خودم سوت مي زدم كه دوستم مثل جن جلوم ظاهر شد و ماچم كرد و گفت :« مي تونم دوستمو خونت دعوت كنم؟» گفتم :«دوستت؟» گفت :«آره » گفتم : « نمي شناسمش؟ » گفت :«نه ، تازه باهاش آشنا شدم ، پسره خوبيه.» دهنم باز موند ، آب دهن پريد تو گلوم . با خنده و ناباوري گفتم :« پسره !!!؟؟؟؟ بعد اون وقت دعوتش كردي بياد خونه ي من !؟ در و همسايه چي مي گن؟» گفت:«فكر اونجاشم كردم، من واون با هم مي يايم تو. اگه كسي هم ديد، خوب داداشمه !» گفتم :« آخي ! داداشتون تشريف دارن، پس چرا منزل خودتون قرار نمي زارين؟ غريبه نيستن كه ايشون.!» لب و لوچه اش چپ و چوله كرد و هزار تا برهان ودليل ، كه من مي خوام باهاش آشنا شم ، قرار باهاش ازدواج كنم ،تو اينترنت با هم آشنا شديم و عاشقم شده و ... اگه تو خيابون مامان و بابام ما رو با هم ببينن خيلي افتضاح ميشه ، بزار بيشتر با هاش آشنا بشم ، تو كه مامانت رفته مسافرت و كسي خونتون نيست، خلاصه با هزار مكافات راضي شدم كه بياد. گفتم : « خيلي خوب ولي به يه شرط كه بيشتر از نيم ساعت نشه.» اونم گفت : «باشه.» داشتم چايي دم ميكردم كه ديدم آستيناشو بالا زدو از تو كيفش يه مرغ ، رو غن و كوفت و زهر مار كشيده بيرون . گفتم:«اينا چيه ؟» گفت: « واسه ناهارخوب. نمي خواستم تو، تويه زحمت بيفتي.» بله؟ گفت:« آخه واسه ناهار دعوتش كردم ساعت 5/10 تا 11 مياد.» گفتم: « امروز؟!» گفت: « آره » گفتم :«تو كه بهش زنگ نزدي؟» گفت: « ديشب باهاش هماهنگ كردم.» گفتم: « بي اجازه ي من!؟" گفت :« مي دونستم نه نمي گي !» خلاصه سور و سات ناهار و آماده كرديم ، سالادم درست كرديم. برنجم گذاشتيم دم بكشه . دوستم رفت حموم و لباساشو عوض كرد و داشت آرايش مي كرد كه بهم گفت :« تو آماده نمي شي؟» تو آيينه يه نگاهي به خودم كردم، يه تاپ شل و ول و يه شلوارك رنگ و رو رفته با موهاي پريشون و چشماي پف كرده. آخه شب تا دير وقت بيدار بودم ، خانومم ساعت 7 صبح بيدارم كرده بود. مو هامو شونه كردم،يه لباس آستين بلند مشكي پيدا كردم با يه شلوار مشكي، موهامو هم بستم پشت سرم. بهم نگا كرد و گفت : «آرايش نمي كني؟» گفتم: « حال ندارم، در ثاني همينطوري بي بزك ودزك از تو خشگل ترم واي به روزي كه آرايش كنم، پسره كه ديگه محل تو نمي زاره اخلاقم هم از تو خيلي خيلي بهتره ، پسره خر نيست اين همه مزايا رو ببينه و بياد با تو ازدواج كنه.» بعد هر دو زديم زير خنده. رفتم تو آشپزخونه تا يه نگاهه اجمالي به اوضاع بندازم، يه سري هم به غذا بزنم كه همه چي مرتب باشه . حدود ساعت 10 بود كه تصميم گرفتم برم سوپر ماركت ، ماست و نوشابه بخرم . به دوستم گفتم: « اگه اومد برو پايين ، باهاش بيا بالا .» اونم گفت باشه . سوپر ماركت شلوغ بود يه كم معطل شدم ، ماست و نوشابه و پفك و يه كم آجيل خريدم و اومدم خونه. زنگ زدم ، دوستم در و باز كرد و گفت كه اومده، بالاست، منم گفتم حواسم هست .( اصلا يادم رفت اسمشو بپرسم . عيب نداره مي رم بالا معرفيش ميكنه.) در ورودي بالا باز بود . در گير باز كردن سگك كفشم بودم و دمپايي رو از جاكفشي انداختم زير پام كه يهو ديدمش،! خشك شدم. بعد از اين همه مدت! اينجا تو خونۀ من ! اومده اينجا چيكار؟ يعني آدرس خونه رو پيدا كرده؟ اون كه تو اين شهر نبود. خدايا ! هزار تا نكنه يهو ريخت تو كله ام ، يادم افتاد اولين باري كه همو ديديم تو يه كافي شاپ بود ، دو تايي قهوۀ ترك تلخ سفارش داده بوديم . حدود 2 سال پيش بود ، بعد يهو 5-6 ماه پيش غيبش زدو حالا جلوي چشمامه. نمي دونم چند دقيقه به هم خيره شده بوديم . وقتي به خودم اومدم كه دوستم دستمو گرفت و بهم گفت چي شده ؟ پلاستيك خريد از دستم ولو شده بود، دم در. اونم روبروم ايستاده بود، بغض داشت خفم ميكرد، بعد از اون همه مدت ابراز عشق و علاقه الآن به عنوان دوست پسر دوستم اومده بود خونۀ من . نگاش كردم و گفتم :« خوش اومديد ، بفرماييد.» رفتم تو آشپزخونه، چاي ريختم ، دوستمو صدا زدم كه چايي هارو ببره. بهم گفت :« بيا بشين پيش ما .» بهش گفتم:« نه راحت باشيد، يه عالمه كار ريخته رو سرم بايد سريع تر تمامشون كنم.» رفتم تو اتاق خودم و در رو بستم و زار و زار گريه كردم. بعد شروع كردم به خنديدن ، به اينكه يه رابطه چقدرمي تونه پوچ باشه. ساعت 12 رفتم ميزو چيدم كه ناهار بخوريم، كه دوستم منو كشيد كنارو گفت:« آقا ... مي خواد با هات صحبت كنه ، من ميزو مي چينم برو ببين چكارت داره؟» رفتم پيشش نگام كرد و گفت:« نمي شيني؟» گفتم:« امرتون؟» گفت: « دلم واست تنگ شده بود. » خنديدم، فقط خنديدم . داشتم ريسه مي رفتم. ديوونه شده بودم، يه خنده عصبي. بهم گفت:« من لياقت تو رو ندارم، من بهت خيلي دروغ گفتم، ولي دوستت داشتم و دارم . ولي تو خيلي خوبي ، من بدرد تو نمي خورم. حالا هم قرار با دوستت ازدواج كنم . تو ارزشت خيلي بالا تر از اين حرفاست.و ....» بهر حال كلي از اين حرفاي مسخره كه اوصلا آقايون براي خر كردن زنها مي زنن. منم گفتم:« اين نمايش شكسپيري رو تمام كن. بيا غذا تو كوفت كن و بعد گورت رو گم كن و برو. ديگه هيچ وقت نمي خوام ببينمت.» اون روز با تمام بد بختياش تمام شد و دوستم به عشقش رسيد و با هم ازدواج كردن ، ولي عمر اين ازدواج كمتر از يك سال بود.! چون آقا ... هوس يه عشق تازه به سرش زده بود . (آزاد) + نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/28 21:8 توسط آزاده |
|
| |||||